بگو
بگو كدام راه را بروم كه پايانش تو باشي
بگو كدام شرابي رو بخورم كه در مستيش كنارم باشي
بگو كدوم قرص و بخورم تا از درمان شود اين درد بي درمان
بگو كدوم عطره كه بوي تنت رو ميده
بگو كدوم جادست كه تو از آن ميايي
بگوم كدوم خونست كه تو در آن هستي
بگو كدوم پاركه كه تو توش راه رفتت
بگو كجاي ساحله كه تو آن جا اشك ريختي
بگو...
ميدانم كه نيستي و نخواهي بود در كنارم، فقط مي خواهم رد پايت باشم
فقط مي خواهم از دور تماشايت كنم
مي خواهم در خيال تورو در آغوش گيرم
مي خواهم در خيالم با تو باشم
مي خواهم امتحان كنم با تو نبودن و بودن را!
مي خواهم ببينمت و بلكه جان آرام گيرد سپس سر به زمين بگذارم و بدرود گويم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 2:18 توسط صبا سلطانی
|
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ