یک لیوان شیر داغ برای خدا!

توي زندگي هميشه فكر كن پيش خدايي

خدا بهت گفته بنده من برو برام يه ليوان پر شير داغ بيار وقتي آوردي
 خستگيم در اومد هرچي بخواي بهت ميدم.

- توميري تا بياري –

شير رو به سختي تهيه ميكني.

گرمش ميكني.

توي يه ليوان خوشگل مي ريزي آخه داري واسه خدات ميبري،.

ليوانو دستت می گيري شروع مي كني به رفتن پيش خدا.

توي راه از شدت داغي ليوان مجبور ميشي هي ازين دست به اون دست كني.

از مشكلات جلوي پات كه باعث ميشه تو حواست پرت بشه

 و ليوان داغ يا بريزه يا دستت بسوزه بايد بي توجه باشي.

بايد به خدا فكر كني كه قراره بهت پاداش بهتر ازين دستات بده.

شايد بتوني بخاطر سوختن دستات ازخدا دستايي بخواي كه هيچوقت نسوزه.

 
شايد بخواي بهت ثروت بده بجاي دست.
شايد بخواي بهت صبر بده بجاي ثروت.
شايد بخواي بهت زيباترينها رو بده .
شايد و شايد وشايد . . . ،


اما الان فكرت برگشته سمت ليوان كه نكنه بريزه يا دستت بسوزه.

 خوب به ليوان نگاه مي كني ليوان تاسر پر شيره آخ جون پس خودم كه اينقدر خسته شدم چي!

بزار يكم بخورم خستگيم در بره! خدا خودش كريمه مي بخشه ليوان پر نيست!

 آره ، ميخورم! همينكه ليوانو ميبري سمته دهنت

 يادت مي افته ميتوني وقتي رسيدي بخواي خدا خستگيتو از وجودت دفع كنه

 كه هيچوقت خسته نشي. ليوانو دوباره دستت مي گيري بدون اينكه ذره اي ازش كم بشه.

توي راه پات به فرش(دنيا) گير ميكنه. داري زمين ميخوري نگاه به خودت ميكني

. آره ، ليوان مهمتره پاي منو ولش! ليوانو دو دستي مي چسبي كه نريزه.

روي پات حالا جاي يه زخم گنده داره،  كه هم سوزش داغي ليوان تو دستت هم زخم پات امونتو بريده.

ديگه داري كم كم به خودت ميفهموني كه خدا چرا ازم خواست

 وقتي ميدونست اين اتفاقات برام مي افته مگه اون عادل نيست؟!!!

دوباره ميگي ولش بهش ميگم زخم پام روهم خوب كنه كه ديگه هيچ وقت زخم نشه.

حالا كه از هم دنيا هم ثروتاش و همه وجودت رها شدي داري كم كم به خدا نزديك ميشي.

در ميزني ....تق تق..... بياتو بنده من!!!

ميري داخل به خدا ميگي: بفرمائيد اين ليوان پر شير داغ بدون ذره اي كه ازون كم شده باشه؟!؟!



خدا ميگه :

ميدونم بنده من.
درتمام راه من همراهت بودم و ازتمام حرفات و آرزوهات و اتفاقاتي كه برات افتاد خبر دارم.
اون اتفاقاتو من برات گذاشتم تا بسنجمت.
 

تو اخم ميكني ميگي: خدا دستت درد نكنه جواب من ين بود چرا كمكم نكردي؟


خدا ميگه :

وقتي دستت سوخت غصتو خوردم.
وقتي پات زخم شد درد كشيدنتو فهميدم.
اين من بودم كه كمكت كردم.
وقتي دستت سوخت صبوري كني سوزش اونو برات كم كردم.
وقتي پات زخم شد كمكت كردم بتوني روپات بايستي.
بنده من اگه راهو راحت مي اومدي

ديگه قدر نعمتي كه ميخوام بهت بدمو نميدونستي پس بهتر بود ابنا برات اتفاق بيفته .



خدا بهت لبخند ميزنه ميگه : حالا بگو چي از من مي خواي ؟

توو خودت فرو ميري ميگي : آخه چي بخوام وقتي اون از همه آرزوهام خبر داره ميخواست ميتونست بهم بده بدون اينكه ازش بخوام .

بعد از چند لحظه خدا روبهت ميكنه ميگه : پس چي شد بگو ؟!



ميگي : خدا من وجود شما برام كافيه  شما رو دارم ديگه هيچي برام مهم نيست!

 نه دست سوخته ، نه زخم پا ، نه هيچ ثروتي كه ازتون ميخواستم درخواست كنم .


فقط ميگم: خدا، بازم هوامو داري يا نه ؟

تنهام نذار كه روزي اين چيزاي كم ارزش برام هدف بشه .

پايان


کاش بدانی...

کاش بدانی که قلب من اشتیاقی برای دوست داشتن تو دارد

تو در سرزمین قلبم خانه ای ساخته ای که پنجره هایش به سوی

تو گشوده می شود و ایوانش گرم از حرارت توست

اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي

و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي

اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم

و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج

حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا

كه مرا به تو نياز است



بازی روزگار

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد

 كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.

از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.

 روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است

و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.

تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.

دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ،

 فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ »

.دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.»

 پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند

 و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند

تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.

بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد

.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.

در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد

 و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.

به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد

.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.

مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي

توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

دلم گرفته...

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! 

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت ! 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

گفت و گو با خدا

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

 

خدا پرسید:

 

تو میخواهی با من گفت و گو کنی ؟

 

من در پاسخش گفتم :

 

اگر وقت دارید !

 

خدا خندید : وقت من بی نهایت است .

 

پرسیدم :چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

 

خدا پاسخ داد : کودکی شان , اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،

 

عجله دارند بزرگ شوند،

 

بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو میکنند که کودک شوند...

 

اینکه سلامتی شان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،

 

و بعد  ثروت شان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

 

اینکه با اضطراب به آینده نگاه میکنند،و حال را فراموش میکنند ،

 

نه در حال به سر می برند و نه در آینده ،

 

به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،

 

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

 

گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم .

 

هر دو سکوت کردیم .

 

من پرسیدم : دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

 

خدا گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشق شان باشد.

 

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

 

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد که زخم های عمیقی در قلب آنان که دوست شان دارند ایجاد کنند

 

ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

 

بیا مو زند ثروت کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

 

بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد .

 

بیاموزند آدم هایی هستند که دوستشان دارند ،

 

فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.

 

بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،

 

ولی آن را متفاوت ببینند.

 

بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند ،

 

بلکه باید خود را نیز ببخشند.

 

خسته شدم

سلام بچه ها

امیدوارم حال همتون خوب باشه

دوست داشتم امشب یه پست شاد بزنم اما دلم خیلی گرفته بود نتونستم یه پست شاد بزنم

واسه همین گفتم بیام یه خورده دردو دل کنم

یه مدتی هستش ک حالم خوب نیست با کوچکترین حرفی ناراحت میشم

خیلی زود رنج شدم خیلی زیاد شاید از یه بچه کوچولو هم زودرنجتر شدم

با کوچکترین حرفی میزنم زیر گریه

نمیخوام اینجوری باشم چون با این زود رنجیم علیرضا خیلی داره اذیت میشه

خیلی وقتا بهش میگم تو اگه یه پاکن جادویی داشتی کدوم یک از اخلاقای منو پاک میکردی؟!!

اونم میگه همین ک زود رنجی و زود ناراحت میشی

خیلی رو این اخلاقم کار کردم اما نتونستم درستش کنم

وقتی از یه چیزی ناراحت میشم سکوت میکنم و میریزم تو خودم م مریض میشم

دیگه خسته شدم