بگذار دوستت بدارم...

بگذار دوستت بدارم تو که همه معنی زندگی من هستی.

 بگذار دوستت بدارم ای تنها بهانه ی نوشتن.

ای بهترینم دلم از عشق تو بی قرار است.

در دشتی پر از عشق با توقدم میزنم

 و می گویم دوستت دارم.

 از نگاه مهربان تو ستاره می چینم

 و عشق تو رافریاد میزنم در قلب عاشقم.

من نام تو را در قلبم حک کردم.

دستهایت را صمیمانه در دستانم می فشارم

و عاشقانه به تو می نگرم.

 ببین ستاره ها هم با ما حرف می زنند.

 ستاره ها می دانند که تو ماه زندگی من هستی

 وقتی تو در کنارم هستی دنیای تنهایی ام شکسته می شود.

در دلم عشق تو می بارد و لحظه هایم از خورشید عشق تو می درخشد.

زندگی با عشق تو شیرین است

عاشقانه.خاص.رویایی

دوستی را...

دوستی را از زنبور عسل یاد نگرفتم

 که وقتی از گلی جدا میشه میره سراغ گلی دیگه

 دوستی را از ماهی یاد گرفتم

که وقتی از آب جدا میشه میمیره

قلب.قلب های زیبا.قلب عاشقونه

تا زمانی...

تا زمانی که دلم سوی خدا پر نکشد

تا زمانی که اجل خط و نشانی نکشد

دارمت دوست به حدی که خدا میداند

راز این قصه فقط باد صبا میداند

مهربانم...

با تو عهدی می بندم ناگسستنی...

فراموش نشدنی...

و ماندگار...

قلبم را به تو هدیه می دهم...

به تو که سرتا پای وجودت را ذره ذره دوست می دارم...

به تو که روحت را...

سرشتت را...

عصاره وجودت را می پرستم...

و به آن عمیقا عشق می ورزم...

ای عزیز ستودنی...

مهربان ماندنی...

نازنین خواستنی...

نفس صبایی...

بدان و آگاه باش که من تو را...

هیچ گاه،هیچ کجا... 

هیچ لحظه ای...

تنهات نخواهم گذاشت...

و لحظه ای از تو غافل نخواهم گشت...

مطمئن باش...

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم به تو مهربانم...

عاشقانه.خاص.رویایی

 

شعر عاشقانه لیلی به مجنون


پیامک زد شبی لیلی به مجنون
که هر وقت آمدی از خانه بیرون

بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن …

دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی

دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس

چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی


دختران ایران در 12 سال قبل

سلام به همه ی دوستان گلم

خوبین؟ خوشید؟

ما که خوبیم

چه خبرا؟

براتونعکس آوردم

از دخترای 120 سال قبل ایران

اگر با دخترای امروزی مقایسه شه تفاوت کاملا واضحه

ابنم از دست آورد های انقلاب اسلامیه دیگه

ادامه نوشته

مگه ميشه از تو دل بريد

مگه ميشه از تو دل بريد و دل کند

بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم

از کسي نيس که نشوني تو نگيرم

به تو روزي ميرسم من که بميرم

هنوزم جاي دو دستات خالي مونده

تا قيامت توي دستاي حقيرم

خاک هر جاده نشسته روي دوشم

کي مياد روزي که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غير تو با سايه م نمي جوشم

مینویسم از تو

مینویسم از تو

از تویی ک لحظه هامو سر شار از عشق کردی

از تویی ک به شبای بی ستاره ی من نور و امید دادی

از تویی ک وقتی ناراحتی دارم با محربونیت آرومم میکنی

از تویی ک وقتی اشک گونه هامو تر میکنه با دستهای پر مهرت اونارو پاک میکنی

از تویی ک وقتی غم توو دلم داشته باشم مرحمی می شی بر روی زخمهای دلم

از تویی ک با شادی من شاد میشی و با غم من چشات بارونی میشه

از تویی ک وقتی دلم میگیره منو تو اغوشت میگیری و با نوازشات و بوسه هات آرومم میکنی

از تو میگم علیرضای خوبم

از تویی ک عزیزترین منی

 از تویی ک تمام هستی منی

از تو میگم ک هر چی بگم بازم کم گفتم

از تو که هیچ وقت نمیتونم خوبیهاتو جبران کنم و نمیدونم چه جمله ای بگم ک بتونم قطره ای

از دریای بی کران محبتت و جبران کنم

بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو

و بهت بگم روز به روز ک میگذره بیشتر عاشقت میشم

کسی نیست مث تو گر چه نمیگردم به دنبال یکی مث تو

این لحظه های عاشقانه ک میگذره بیشتر محو عشق بی همتای تو میشم

بزار خیره شم به چشمان زیبای تو و بگم

 علیرضای خوبم خیلی دوست دارم خیلی زیاد

 

جنینی در شکم پسری 22 ساله(-18)

جنینی در شکم پسری 22 ساله

 

 

در پدیده ای استثنایی و در میان تعجب کادر پزشکی بیمارستان شهید باهنر کرمان یک جنین که در بدن یک پسر 22 ساله کرمانی رشد کرده بود از شکم این بیمار خارج شد.

در این پدیده عجیب و استثنایی عصر یکشنبه در میان تعجب کادر پزشکی بیمارستان شهید باهنر کرمان یک جنین پس از 22 سال از شکم برادرش خارج شد.

این توده که از بدن بیمار خارج شده و هم اکنون در بیمارستان شهید باهنر نگهداری می شود دارای جمجمه، ستون فقرات، مو، دندان، ناخن و پوست و بسیار شبیه یک نوزاد است.

هم اکنون حال پسر 22 ساله خوب گزارش و در بیمارستان بستری شده است.

این پسر 22 ساله که در یک تولد دو قلویی به دنیا آمده است این تصور را در گروهی از پزشکان ایجاد کرده که این فرد در زمان جنینی یک جنین دیگر را در بدن خود جای داده و پس از تولد به مرور جنین دوم در بدن دیگری رشد کرده و درنهایت به این شکل در آمده است.

این درحالی است که این بیمار صبح یکشنبه با علام حالت تهوع، استفراغ به بیمارستان مراجعه کرده است و درنهایت به دلیل شدت شکم درد بستری شده و پس از آزمایشهای پزشکی مورد عمل جراحی قرار گرفت.

یکی از اعضای کادر پزشکی این بیمار در جمع خبرنگاران درخصوص توجیه پزشکی این پدیده نادر گفت: بلافاصله بیمار که دچار درد شدید از ناحیه شکم بود مورد عمل جراحی قرار گرفت و توده ای از شکم این بیمار خارج شد.

حسن هوشیار در این خصوص اظهارداشت: خانواده این پسر می گویند از سن شش ماهگی وجود یک تومور در بدن این فرد تشخیص داده شد اما چون مشکل خاصی ایجاد نکرده بود پیگیری نشد اما از سه سال پیش رشد این توده بیشتر شد و درنهایت موجب شد این جوان دچار دردهای طولانی شود.

وی افزود: در نهایت پس از دو ساعت عمل جراحی و استفاده از کادر جراحی مجرب این توده از شکم این جوان خارج شد.

یک پزشک کرمانی در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: هر چند که احتمال وجود یک جنین در بدن جنین دیگر و رشد تدریجی آن وجود دارد اما امکان علمی تر این است که این توده در واقع یک تراتما متشکل از لایه های مختلف جنینی باشد که در بدن این فرد رشد کرده باشد.

عبدالرضا محمودی افزود: جنین از سه لایه تشکیل می شود اما این توده به احتمال زیاد متشکل از لایه "اکسترودرم" است که موجب رشد پوست، دندان، ناخن است اما این توده ها می تواند شامل "مزودرم" عضو و استخوان نیز باشد و در مواردی شامل لایه "اندرودرم" شامل روده و بافتهای لوزالمعده ای نیز هست.

وی گفت: این توده در سنین 20 تا 40 سال مشاهده می شود و یک تراتما بالغ می تواند شامل سه لایه باشد. این توده می تواند در سینه و شکم رشد کند و تنها راه درمان جراحی است.

ادامه نوشته

دلم به اندازه ‌ي...

 

 

دلم به اندازه ‌ي تمام سيب‌هاي كال چيده‌ ي باغ كودكيم گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد... ؟

بيا امشب را اندكي عاشقانه‌تر قدم بزنيم ...

آرام ، آهسته ، آرام...

حتي اگر هوا سردتر باشد...

حتي اگر باران تندتر ببارد...

حتي اگر گل آلودتر شويم...

بيا امشب را اندكي عاشقانه‌تر قدم بزنيم...

و يا نه ...!

بدويم...!

درست مثل روزهاي كودكي...

بدويم در مسير تمام سيب‌هاي كال چيده ي باغچه ي كودكيمان...

درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال مي‌افتاد ، بغض مي‌كرديم ،

مي‌دويديم ،

تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...

مي‌دويديم ، آنقدر كه قطره اشكي در گوشه ي چشمانمان جمع مي‌شد

 و تا ابد در حسرت چكيدن مي‌ماند...

آه...

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد ...؟

تو بگو ...

سيب كالي كه گاز زديم چه طعمي داشت ...!؟

آه ، عزيزم ...

من تمام مسير سيب‌هاي كال به تو انديشيدم ،

به تو ...

تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند ...



دو دل

زمانیکه دودل به پرواز در آمدند

وآشیانه ای سبز بر فراز درخت اقاقیا بر پا داشتند !

تو را به باغ احساس خواهم برد .

به باغی بکر وپر خاطره .

 و انگاه سرت را نرم چون برگ گل 

 روی زانوانم خواهم گذاشت .

وبا دستان عاشقم

موهایت را نوازش خواهم کرد .

رخسار اطلسی گونه ات را

با شبنم بهاری خواهم شست .

ودلت را با کلمات از جان بر امده

جلا خواهم داد .

وانگاه برایت از دلم واحساسم خواهم گفت.

که چگونه دوستت دارم.

که چگونه....

عاشقت هستم....

داستان روباه و کلاغ

 


کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.

روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:

ای وای تو اونجایی!
می دانم صدای معرکه ای داری!
چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …


کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:

این حرفهای مسخره را رها کن!
اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.

روباه گفت:

ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.

کلاغ گفت:

باز که شروع کردی!
اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.

روباه دهانش را باز باز کرد.

کلاغ گفت :

بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت :

بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :

بی شعور ، این چی بود !

کلاغ گفت :

کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.

یه روزبهم گفت...

یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: "میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت: "میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

بعد كه همه چیز رو براه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامه اش نوشت: "من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنها بودم

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنها موندم

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه

اینه كه نمی دونه من هنوز خیلی تنهام