بنوش رَفـــیق
بنوش بہ سُلـامَتے فاحشہ ِ هاے شَهـرمـاלּ
کہ ِ جُز خــــود
کَسے را نَفروخـتَند


بگو كدام شرابي رو بخورم كه در مستيش كنارم باشي
بگو كدوم قرص و بخورم تا از درمان شود اين درد بي درمان
بگو كدوم عطره كه بوي تنت رو ميده
بگو كدوم جادست كه تو از آن ميايي
بگوم كدوم خونست كه تو در آن هستي
بگو كدوم پاركه كه تو توش راه رفتت
بگو كجاي ساحله كه تو آن جا اشك ريختي
بگو...
ميدانم كه نيستي و نخواهي بود در كنارم، فقط مي خواهم رد پايت باشم
فقط مي خواهم از دور تماشايت كنم
مي خواهم در خيال تورو در آغوش گيرم
مي خواهم در خيالم با تو باشم
مي خواهم امتحان كنم با تو نبودن و بودن را!
مي خواهم ببينمت و بلكه جان آرام گيرد سپس سر به زمين بگذارم و بدرود گويم.
اي كاش دلي به نام من بود
اي كاش تو اين غربت شب كني همنفس من مي شد
اي كاش در اين روزگار كسي يار من بود
اي كاش سيگارم زود تموم نمي شد
اي كاش اين دل دست خودم بود
اي كاش اين شب سياه پاياني داشت...
دلم گرفت از اين آدما كه واسه خودشونم وقت ندارند
دلم گرفت از رفيقي كه رفاقت سرش نشد
دلم كرفت از خيابان هايي كه رفتم
دلم گرفت از تو
كه چه ساده رهاين كردي به دست اين گرگ ها
دلم گرفت از خدا كه همش پشتم بود و نديدمش
دلم گرفت....
قلبم تو سینه بوم بوم واسه تو میزنه

همه ی شادی من در حس لحظه های شاد تو خلاصه میشه عشقم
با تو و برای تو بودن برام مفهوم زندگیه.
تو نبض زندگیمی و با تو لحظه ها در جریان هستن ...
وقتی خوب نگاه می کنم، می بینیم زندگی خیلی کوتاه ست.
نباید از اون کوچکترین لحظاتش هم استفاده نکنیم
از این لذت با هم بودن غافل بشیم ...
می دونم ما همیشه با همیم،
همیشه،
حتی اگه جسممون دور باشه از هم.
می دونم.
منو تو اعتقادمون اینه که با هم بودن دلا از همه چی بهتر و بالاتره.
اینو بارها احساس کردیم.
همدم و همنفس تمام لحظاتم، ، خیلی دوستت دارم
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم
ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم
و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم
تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم
تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم
.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم.
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن
رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند
آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم
در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنها دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند،
گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...

آرامـش وجــود مـن
بــودنــم در آغــوش مــردانــه ی توست
بگـذار حـســودان
هــرچـه می خــوآهـنـد بگــویـنـد
جــز تـو و عـشــق تــو
تـمـوم دنـیــا پَــر

.
میدانی چه احساسی دارم به تو
دستت را بر روی قلبت بگذار تا بگویم برای تو
قلبت به عشق چه کسی متیپد
قلبت به عشق کسی میپتپد که قلبش برای تو میتپد
دستم را بر روی قلبم گذاشتم و گرمای دستانت را احساس کردم

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست
خداوند در هر مکان وهر زمان رازی را نهفته است
خوشا ان روز که بفهمیم راز این حضورهارا
