آیا می دانستید که ... !
خاطره ی یک روز اعتراضی!
می خوام وقاعی که از ساعت 3 تا تقریبا 7 برای من اتفاق افتاد و براتون شرح بدم
شاید برای بعضیا خوب نباشه اما میگم شاید بتونیم اینجا آزادی داشته باشیم
خوش حال میشم که نظراتتون و بشنوم:
ساعت 2:40 زنگ مدرسمون خورد
من آرش و دارین داشتیم می رفتیم به سمت ونک و می خواستیم بعدش بریم آزادی برای تظاهرات اعتراضی
تو همون کوچه ی مدرسه مادر دارین اومده و بردش!!
خب حالا شدیم 2تا
امروز اتوبوس های ولیعصر خیلی شلوغ بود اما با تمام سختیاش من و آرش تا ونک با هم اومدیم
2تایی رفتیم توی پایانه ونک و توی خط آزادی ایستادیم
آرش ترسید و یک جوری پیچوند
من تنها شدم
اما ادامه می دادم چون به عقایدم ایمان داشتم
سوار ماشین آزادی شدم
هومون اولش بابام و مامانم جفشون زنگیدن و نکات ایمنی گفتند!
خیلی هم اصرار داشتند که مواظب خودم باشم
خوب البته چون زیاد توی تظاهرات های پارسال شرکت کرده بودم تجربه ی خوبی داشتم
یه چیزی جا موند ببخشید!
وقتی از مدرسه داشتم میومدم ونک خانمم اس داد و گفت : «هنوز تعطیل نشدی؟ » منم گفتم:«گلم تعطیل شدم دارم میرم تظاهرات بعد که برگشتم بهت پیامک می دم!» خانمم گفت:«باشه گلم،مواظب خودت باش»
بعد چند دقیقه رسیدم آزادی
وقتی به آزادی رسیدم ساعت 3:45 دقیقه بود
وسط میدون آزادی یعنی توی چمن زار هاش هر 20 متر یک مامور ایستاده بود
من رفتم به سمت انقلاب
3-4 دقیقه که راه رفتم دلم گرفت
چون مردم زیاد بودند اما خبری از تضاهرت و اینا نبود
تا رسیدم به دانشگاه سنعتی شریف
دانشجو از تو داشتند شعار می دادند و از بیرون هم هر کی رد می شد
می گفت : ایولا ، به اینا می گن دانشجو
فکر کنم یادگار امام بود
که پل عابر مامور های انتظامی و بسیجی بودند و می گفتند از وسط اتوبان برید اون ور!
منم از وسط خیابون رفتم اون طرفوقتی می رفتم اون ور ماشین ها ایستاده بودند
به علت ترافیک زیاد تکون نمی خوردند
منم به چند تاشون گفتم بوق بزنید ساکت نباشید
بعد از اینکه رفتم اون طرف
چند تا کوچه رد کردم
رسیدم به کوچه ی باغبان
مردم اینجا جمع شده بودند
تقریبا 3-4 هزار نفری می شدیم
اینجا قبلا اومده بودم
25 خرداد اینجا بودم آخه
شعار دادیم و خیابون و بستیم
اول نیرو های انتظامی آمدند و مردم فرار کردند
بعد از 1 دقیقه به دعوت چند تا از جوونا مردم اومدند نزدیک نیرو های انظامی و شعار :«نیروی انتظامی حمایت حمایت» و همه با هم سردادند
به 2 دقیقه هم نکشید که موتوری ها ریختند توی کوچه
همه فرار کردند
من توی یک گوشه گیر کردم
تقریبا پشت جمعیت
با موتور داد برید گم شید
بدویید و دنبال آدم می کردند
اگر وایمیستادی با چوب یا باتوم یا شلنگ(هر چی که دستش بود) می زدتت
من این یک تیکه خیلی ترسیدم
تا بلاخره تونستم دوباره به خیابون اصلی برگردم
همینطوری می رفتم و می رفتم
رفتم اون سمت خیابون(ظلع جنوبی)
اون جا هم مردم باز تو گوچه های فرعی جمع شده بودند
منم رفتم کنار مردم اما کنارشون بودما وسط نمی رفتم
چون ماسک نداشتم اگر گاز می زدند اذیت می شدم هم خطر شناسایی دستگیری زیاد بود
تا ساعت 6 تو گوچه های فرعی بودم و از این کوچه به اون کوچه و گار اشک آور!
بعدش به زحمت تونستم خط گاردیار و بشکونم و برم به توحید
آخه نمی گذاشتند بری تو خیابون اصلی
سر خیابونا وایساده بودند و نمی گذاشتند بری
رفتمتوی توحید
اوه چه خبری بود
جمعیت خیلی زیاد بود
به 50هزار نفر می رسید
مردم به میله های brt حمله کردند(میله هایی که لاین و جدا می کرد)
میله هارو کندیم(منم کمک کردمااا)
انداختیم وسط خیابون که مامور ها به راحتی نتونند حمله کنند
این وسط چند تا لباس شخصی گرفتند
اما نزدنشون
فقط می چرخوندنش و مردم نازش می کردند که شرمنده شه
اما به نظر من باید می زدیمش
جواب سیلی و با لگد میدن!
من واینستادم زیاد
چون ساعت 6:30 بود
می ترسیدم مامانم نگرانم شه
راه افتادم به سمت خونه
همین و بس
یا حق
فعلا
روز عشق اما دور از عشق!
امیدوارم همتون خوب و سلامت باشید
من و صبایی پیشواز عید سعید ولنتاین رفتیم!
امیدوارم امروز همه به عشقشون برسند و شاد و خوش حال باشند
البته باید بگم من که با وجود صبا شادی و خوشی نمیدونم چیه لول
خب دیگه مصرم که آزاد شد!
بگذریم
توجهتون به مطلب پایین جلب می کنم :
نفس از وقتی تو اومدی زندگیم تغییر کرده
تو اومدی و به زندگی من رنگ و بوی خوشبختی دادی
تو اومدی و همه چی تغییر کرد
تو اومدی و من و از تاریکی در آوردی
تو اومدی و شادم کردی
تو اومدی و عشق و بهم دادی
تو اومدی و من عاشقت شدم
تو اومدی من عاشقت شدم
تو اومدی من عاشقت شدم
از وقتی عاشقت شدم دیگه فقط تورو میبینیم
وقتی توی خیابون راه میرم همه و شکل تو میبینم
امیدوارم از این به بعد تا همیشه بتونم شادت کنم
امیدوارم بتونم همیشه شاد نگه دارمت
امیدوارم بتونم لایق عشقت باشم
امیدوارم هیچ وقت کاری نکنم که چشمات بارونی شه
امیدوارم همون علیرضایی باشی که تو دوست داری
تمام!
تاریخچه ی روز عشق
روز والنتاین از زمان امپراطوری روم آغاز شد
و روز ۱۴ فوریه را برای تجلیل از خدای زن و ازدواج
( بنامjuno که ملکه ی خدایان زن ومرد بود)
تعطیل می کردند .
روز بعدش یعنی ۱۵ فوریه اولین روز فستیوال
Luperciaبوده
در روز ۱۴ فوریه هر سال پسرها و دخترهای روستاهای روم جمع شده
و نامهای دختران جوان را روی کاغذی نوشته و در یک خمره می انداختند
و سپس هر پسری باید یک نام از اون خمره بیرون می کشید
و همون دختری که نامش بیرون می آمد باید تا پایان فستیوال با اون پسر رقص و پایکوبی می کرد
و بعضی وقتها هم این دوستی ادامه می یافت
و تبدیل به زن و شوهر می شدند
اما بعدها که امپرادور روم یعنی کلودیوس بقدرت رسید
وقتی فهمید که پسران و مردان دوست ندارند
از معشوقشون جدا شده و به جنگ و سربازی اجباری بروند ،
تمام این قول و قرارها و ازدواجهای والنتاینی را کنسل کرد
و چونکه فهمید که یک کشیش انساندوست بنام سنت والنتاین
بطور مخفیانه داره پسران و دختران را به عقد هم در میاره
دستور دستگیری و اعدامش را در روز ۱۴ فوریه صادر کرد
وقتی کشیش والنتاین در زندان منتظر اعدام بود
عاشق دختر زندان بان میشه و دختره هم می فهمه
و براش نامه ای عاشقانه می نویسه با این مضمون : از طرف محبوبت...
و از اون زمان به بعد این رسم در دنیا متداول میشه.........
.
آنگاه که...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی...
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی...
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ...
می خواهم بدانم...
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
عشق واقعی
سلام دوستان
امیدوارم حال همتون خوب و زندگی به کامتون باشه
امروز میخوام یه پستی بزارم ک شاید چشاتون یه خورده بارونی شه!
چشای من ک حسابی بارونی شد
وقتی داشتم این متنارو میخوندم خیلی دلم گرفت
قبل اینکه بریم سراغ پستمون میخوام ازتون یه سوالی بپرسم
اگه شما عاشق یکی بشید و خیلی دوسش داشته باشین
بعد بدونید ک عشقتون یه مریضی داره ک شاید نتونه همسفر خوبی تو زندگی واستون باشه
رفیق نیمه راه بشه
یعنی نتونه تا آخر جاده ی زندگی باهاتون بیاد
یعنی بدونید ک همسفرتون عمرش قد یه گل کوتاهه
میخوام بدونم خدایی ناکرده اگه تو همچین شرایطی باشید چه تصمیمی میگیرید
ازش جدا میشین یا باهاش میمونید و با عشق سعی میکنید بهش امید به زندگی بدین
و خوبش کنی
اول از همه خودم جواب این سوال رو میدم
ایشالا ک هیچ وقت تو همچین شرایطی نباشیم چون خیلی سخته عشق ادم جلو روش پرپر شه
جواب من:عاشقانه تر از همیشه کنارش میمونم و با عشق بهش امید به زندگی میدم
تا خوب شه
داستان زیر رو با دقت بخونید
----------------------------------------------------------------------------
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود
نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند
تو تصویر جفتشون روی تخت بیمارستان هستن اما اگه دقت کنید
پسره سرم بهش وصل نیست
و واسه اینکه عشقش تنها نباشه تو بیمارستان کنارشه
![]()
این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.
![]()
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛
وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.
در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.
![]()
کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ،
ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ،
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند .
وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ،
به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ،
لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید.
آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند
![]()
کتی در ویلچیر خود نشسته و به
ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد
برای لحظاتی استراحت کند.
او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد
![]()
کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد .![]()
دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ،
ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد
ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد
![]()
اندکی در این تصاویر و داستان واقعی تامل کنید...
ابتدا به اعماق قلب خود رجوع کنید و حالا دوباره فکر کنید
چرخش جالب تصاویر

همان تصویر و به همان جهت میچرخد
قبض برق لیلی...
« برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر...»
کوچه روشن شد از آن تابش و نور سحری
غافل ازآن که فضولی است در آن کوچه تنگ..
که به هر حال ازاین واقعه سازد خبری
شد خبردار از این مسئله چون شرکت برق...
کنتوری نصب نمودند در خانه او
تا که مصرف نکند بیشتر از حد لیلی....
یا که مجنون نکشد برق ز کاشانه او
آخر ماه که قبض آمد و دادند به او
برق از فرق سر لیلی بیچاره پرید
گفت در منزل من هیچ کسی جز مجنون
برق چشمان مرا در شب تاریک ندید
پس چرا مصرف برقم شده این گونه زیاد؟
من مگر هیتر و یخچالم و یا این که اطو
گفت مامور که با برق نگاه قوی ات
کرده ای عاشق دلخسته خود را جادو
لاجرم مصرفش ازهیتر و یخچال سر است
و زمجنون پدر مرده در آورده پدر
برق تولیدی چشمان سیاه تو کنون
مال دولت بود و بحث نکن پس دیگر
تازه برق لب و هر ماده براقی
که شود ساطع از آن نور بود شامل آن
گر که براق شود کفش کسی هم ایضا
می شود آخر هر ماه ز قبضش نگران
مات شد طفلی و برق نگهش شد خاموش
برقی از منزل لیلی ندرخشید دگر
داد پیغام به مجنون که نیا منزل من
نه به هنگام شب و نیمه شب و وقت سحر
گفت« جاوید» به لیلی بشنو پند مرا
« صرفه جویی هنر مردم دوراندیش است"
صرفه جویی کن و پولت نده از بابت برق
چون که جراحی بینی و لبت در پیش است





وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ