دلم به اندازه ي...
دلم به اندازه ي تمام سيبهاي كال چيده ي باغ كودكيم گرفته است...
تو بگو ....
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد... ؟
بيا امشب را اندكي عاشقانهتر قدم بزنيم ...
آرام ، آهسته ، آرام...
حتي اگر هوا سردتر باشد...
حتي اگر باران تندتر ببارد...
حتي اگر گل آلودتر شويم...
بيا امشب را اندكي عاشقانهتر قدم بزنيم...
و يا نه ...!
بدويم...!
درست مثل روزهاي كودكي...
بدويم در مسير تمام سيبهاي كال چيده ي باغچه ي كودكيمان...
درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال ميافتاد ، بغض ميكرديم ،
ميدويديم ،
تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...
ميدويديم ، آنقدر كه قطره اشكي در گوشه ي چشمانمان جمع ميشد
و تا ابد در حسرت چكيدن ميماند...
آه...
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد ...؟
تو بگو ...
سيب كالي كه گاز زديم چه طعمي داشت ...!؟
آه ، عزيزم ...
من تمام مسير سيبهاي كال به تو انديشيدم ،
به تو ...
تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند ...

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ